گاهی نامه

محبت بعضی ها مثل آب نبات است . از آن ها که مزه ی تند و شیرین وسطش زودتر کامت را پر می کند و کمی دورتر وقتی همه چیز تمام شد لذتی مانده و عطری خوش و تو که شادمان به فکر دزدیدن آن آب نبات بعدی هستی .

پیرمرد درست نمی دید . آن قدر ها که مجبور بود صورتش را به تخته بچسباند تا آن چه خواست را بنویسد گاهی . دست گذاشت روی شانه ام ......... همین بس بود

فکر می کردم آن آب نبات تند و شیرین  را از دستان تو خواهم دزدید و تو که فرسنگ ها دورتر در فکر سود بانکی کارخانه ی شکلات سازی بودی ......

نوشته شده در دوشنبه ٥ اردیبهشت ،۱۳٩٠ساعت ٧:۳٧ ‎ب.ظ توسط گاه نویس نظرات () |

صدایی می آید پنجره ی اتاق باز است هوای خنک بهارانه جان تازه می دمد به دیوارهای خسته ی اتاق .

شب است صدایی می آید .

آن قدیم تر ها بود آن وقت ها که خانه ها کوتاه تر بودند . صدای آب پاشی پیرزن همسایه می آمد . چادر سفید گل دار بر سرش داشت و بوی خاک نم دار که فاصله ی دو خانه را می پیمود .

صدایی می آید . خانه ی کوتاه پشتی دیگر کوتاه نیست . صدای زن چادر به سر نمی آید .

صدایی می آید . آن خانه ی پشتی دیگر کوتاه نیست .

 

نوشته شده در دوشنبه ٥ اردیبهشت ،۱۳٩٠ساعت ٧:۳٠ ‎ب.ظ توسط گاه نویس نظرات () |

و چه شتابان این دنیای هراسان همه چیز و همه کس را با خود می برد .

بریتانی مورفی ، خسرو شکیبایی ، مایکل جکسون و اکنون بیژن

نوشته شده در دوشنبه ٥ اردیبهشت ،۱۳٩٠ساعت ٧:٢٦ ‎ب.ظ توسط گاه نویس نظرات () |

چه شد که از این خانواده هر کس به بلایی گرفتار شد .

 یکی را مرگ در کام خود کشید آن یکی شوهرش را در تصادف از دست داد فرزندان آن دیگری در جستجوی خوشبختی آن ور آب ها رهایش کردند . این یکی گرفتار خانه ی نساخته ای شد و روزهای این روزهای دیگری در ناراحتی شاید فرزندانش می گذرد .

چه شد که از این خانواده هرکس به بلایی گرفتار شد .

شاید کار ، کار آن کلاغ انگشتر دزدی است که انگشترش را بالای بام این خانواده جا گذاشت .

نوشته شده در دوشنبه ٥ اردیبهشت ،۱۳٩٠ساعت ٧:۱۸ ‎ب.ظ توسط گاه نویس نظرات () |

اولین کار مشترکمان دزدی بود .

ما با هم در روز روشن یک پل دزدیدیم و سه کوچه آن طرف تر از لای میله های در کردیمش داخل حیاط .

و این طور بود که ثابت کردیم گرفتن حق با دزدی امکان پذیر است . ما دیروز حقمان را به کمک هم پس گرفتیم با یک نقشه ی منحصر به فرد و در کمال خونسردی .

نوش جانمان و گوارای وجودمان :)

٣٠ دی ماه ٨٩

نوشته شده در دوشنبه ٥ اردیبهشت ،۱۳٩٠ساعت ٧:۱۳ ‎ب.ظ توسط گاه نویس نظرات () |

یک سال و اندی است که تهران به آرامی خفته است . نمی دانم رویا می بیند یا کابوس .

مردم کوچه و خیابان ها را ندیدند ؟ می شد راحت تر از هر آن چه فکر کرد دولت مورد علاقه ی مردم را سر کار آورد رفراندوم گذاشت انتخابات برگذار کرد و نظر پرسید .

قانون جنگل هنوز پابرجاست .

-----------------------------------------------------------

و چه بسیار مردمی که بر سنگ فرش کوچه ها غلتیدند . تونس ، مصر ، لیبی ، بحرین ، یمن ،........

نوشته شده در دوشنبه ٥ اردیبهشت ،۱۳٩٠ساعت ٧:٠٧ ‎ب.ظ توسط گاه نویس نظرات () |

شاید می شد خیلی بدتر از این ها بود . شاید می شد یکی از این طرف مجلس بلند می شد و جواب تندتری می داد . شاید می شد نگاه ها دشمنانه تر بود شاید می شد اخم ها بیشتر در هم می رفت .

یا شاید می شد خیلی شیرین تر  از این ها بود . شاید می شد همه میگفتند و می خندیدند . شاید می شد نگاه ها مهربانانه تر بود . شاید می شد اخرش همه به هم دست می دادند و هم را در آغوش می گرفتند .

شاید می شد دسته گلش بزرگ تر بود یا کوچک کوچک به اندازه ی یک شاخه ی گل رز قرمز . شاید می شد کس دیگری از پله ها بالا می آمد و زنگ در را می زد . شاید جای آن دختر با موهای فر بولند آن دختر بچه ی شیرین پیش دانشگاهی نشسته بود که خیلی زودتر از خیلی وقت ها دوستش داشتم . یا آن دو دختر باریک رقصان که از فرای تصویر از فرسنگ ها دورتر می شناختمشان . شاید جای آن خانوم ، زن چادر به سری نشسته بود که خجالتی بود و وقتی حرف می زد سرخ می شد . شاید جای آن آقا ، مردی با موهای جوگندمی نشسته بود با یک لبخند شیرین و صورتی سفید .

شاید می شد شیرینی مجلس را خودم پخش کنم و آخرش همه در آغوشم بگیرند و من سرخ و سفید شوم.

شاید می شد از مهربانی هایت تعریف میکردم . از آرامش وجودت . از حمایت های بی دریقت . شاید می شد من از تو بگویم و تو از من . از آن پمپ بنزین خیابان شریعتی . از تمام روزهایی که کنارم نشستی و درسم دادی . از قدم زدن های شبانه مان در خیابان های انقلاب . از آواز خواندن های دوتاییمان از شادی هایمان از رنجر سوار نشدنهایمان .

شاید می شد من همان قدر ها شیطان و شاداب بودم .

شاید می شد من خودم بودم خود خودم  .

شاید می شد شبش پتو را تا صورتم بالا می کشیدم و زیرش ریز ریز می خندیدم .

هرچه بد بود و هر چه خواستم خاطره اش را با گرد و خاک خانه زیر قالی اتاق قایم کنم یاد آغوش گرم تو که آن سو تر دور از چشم همه آرامم کردی ماند و ماند و ماند

هر چه بد بود و هر چه را خواستم بسپارم دست باد که از دم پنجره ی اتاق با خود ببرتش صدای شیطنت بار تو بود که چند شب بعدترش گفتی اون قرارامون سر جاشه پس ؟

و من و گرمای آغوش تو  و شیطنت صدای تو

و من و تو که ماند و ماند و ماند

نوشته شده در یکشنبه ۱٥ اسفند ،۱۳۸٩ساعت ٧:٤٦ ‎ب.ظ توسط گاه نویس نظرات () |

هر اتفاقی که می افتد می خواهم سریع فرار کنم . نه دوست دارم حرف بزنم نه بشنوم . اصلنش این جور زندگی بیشتر می چسبد . با آن دوستم که حرف می زنم تازه اش می فهمم چقدر وقت ها که برای هر چیزی زندگی کرده ایم و کرده ام برای هر کسی و هر چیزی جز خودم .

------------------------------------------------------------------

این متن پیش نویس بود تا به همین امروز که دوم خرداد می شود . دیدم دوستش دارم به قولی منتشرش کردم

نوشته شده در دوشنبه ٦ اردیبهشت ،۱۳۸٩ساعت ٢:٢٥ ‎ب.ظ توسط گاه نویس نظرات () |


Design By : Night Skin